یوسف و زلیخا Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387 ساعت 4:31 PM

تعطیلی و تعطیلی

 

یک ماهی می شد که صابون چند روز تعطیلی و رحل سفر گزیدن را بر شکم به کمر چسبیده مان می مالیدیم تا اینکه عصر روز دوشنبه روز موعد فرا رسید. از قضا این روز سیزدهم از آب در آمد. اهل خرافات نیستم که اگر بودم بعد از سه سال اولین کاری که می کردم شماره ورود و خروج محل کارم را که همین 13 است تغییر می دادم. ولی جدیدا دارم کم کم فکر می کنم چندهزار سال مردم بیخود و الکی خودشان را پاره پاره نکرده اند که ملت سیزده عدد نحسی است. از بسته بودن بانک در بعد از ظهر به دلیل تغییر دکوراسیون و عرق سرد روی پیشنانی من در گرمای بالای چهل درجه پشت در بسته بانک تا مانتوی دوخته شده که خیاط محترمه فراموش نموده بودند تا جا دکه هایشان را باز نمایند و دست و پا چلفتی بازی آرایشگر که نصف صورتم را با تیغ خط انداخته بود گرفته تا اینکه برای گرفتن بشکاف(جهت گشایش جا دکمه ها) به ده خانه سر زدم و همه گویی می خواستند حالی ام کنند که اره امروز سیزدهم است ناامیدم کردند. همه اینها که گذشت شب الحمد الله نه زلزله امد و نه امریکا حمله کرد. و صبح سه شنبه چمدان بسته خروس خوان آماده حرکت شدیم. این تعطیلی ها هم بدجوری با ملت منظم ما سر جنگ دارد. ساعت ده قرار بود قطار کرمان وارد ایستگاه شود ولی ما تا ساعت یک بعد از ظهر روی صندلی های انتظار میخکوب بودیم. از قضا اطلاعات مهربان و خونگرم راه اهن مرحمت نموده با کج خلقی و نگاه کردن شتر گونه بر نعل بند ما را بی خبر از همه چیز و گفتن این جمله که: نمی دانیم. ساعت یک؛ از همه اتفاقات مطلع می نمودند. هر چند دقیقه هم اعلام می شد قطاری با تاخیر وارد شده و مسافرین می توانند از هفته آینده برای دریافت غرامت به نمایندگی های رجا مراجعه کنند. داشتم حساب می کردم اگر توی مدرسه به ما دروغ نگفته باشند و ارزش وقت به اندازه طلا باشد یک قطار مسافر باید چقدر غرامت بگیرد. حالا این همه ادم مثل ما که منتظر مسافرینشان بودند جای خودشان دارند. حالا حتما که وقت ما خیلی هم ارزشمند و گرانبها نیست. خلاصه بالاخره این لوکوموتیو مهربان وارد ایستگاه قطار شد و ما خدا را شکر کردیم که حداقل تاخیرش بیشتر نبود. حالا وقت حرکت بود. راه افتادیم سمت آزادی . فکر کنم یکی از ان فرشتگان الهی بود که به ما پیشنهاد کرد از جاده مخصوص عازم کرج شویم و ما هم زبان در کام مانده راه افتادیم. اولش بد نبود. ولی بعدش را خدا به سر هیچکس نیاورد که نیمه جانمان کرد. داشتم فکر می کردم الکی نیست که جدیدا مسافرت رفتن ملت شده معیار سنجش وضعیت اقتصادی خانواده ها. حرکت لاک پشت گونه مان را ادامه می دادیم. هر چند متر هم یک ماشن محترم جوش می اورد و به ترافیک کمک می کرد تا بیشتر حالمان را بگیرد. چهار ساعت طول کشید تا رسیدیم به تونل کندوان. الحمدالله خبری هم از پلیس راه نبود. شاید هم نصف ماشین ها گشت نامحسوس بودند و داشتند آمار می گرفتند. الان که دارم فکر می کنم مخم سوت می کشد. حالا مگر قرار است چند بار در سال از این تعطیلات پیش بیاید همینطوری علی اصغری می گذرانیم. مردم هم که الحمدالله راضی هستند به اوضاع. نزدیکهای مرزن آباد که ترافیک خیلی شدید بود بسیجی ها داشتند به اوضاع نظم می دادند. اینجا هم پلیس راه نبود. سه ساعت معطلی اینجا که گذشت خوش و خرم به امید رسیدن به مقصد می راندیم که دیدیم ماشینها دارند از روبرو می آیند. اینکه جاده یک طرفه بود بحث نداشت اینکه اینها از کجا گریختند ما را به فکر وا داشت. البته اگر می شد در آن دقایق فکر هم کرد. نزدیکهای چالوس دیگر جاده دو طرفه بود. ولی زور این طرفیها می چربید و دو لاین جاده را تصرف کرده بودند. بیچاره آنطرفی ها دستهایشان زیر چانه شان بود و فقط نگاه می کردند. داشتم فکر می کردم بد نیست چند واحدی با عنوان فرهنگ و اوصول رانندگی وارد سیستم اموزشی ما شود. اینجاها را دیگر نه می توانستم به جاده گیر بدهم . نه به کارخانه های اتومبیل سازی که مثل شکلات اتومبیل تولید می کنند. نه به پلیس راه که خبری از انها نبود. اینجا را دیگر به خودمان گیر دادم. ما هم که می خواستیم مثلا مثل ادم حسابی ها رانندگی کنیم تاپ و توپ از عقب می کوبیدند به سپرمان و باید همرنگ جماعت می شدیم. خلاصه با هشت ساعت تاخیر به مقصد رسیدیم و من پشت دستهایم را داغ گذاشتم که فیلم هوای هندوستان نکند و مثل بچه آدم بنشینم و در تعطیلات تصاویر و عکس های شمال را نگاه کنم چون از قدیم گفتند: وصف العیش   نصف العیش . از انروز دارم فکر می کنم برای جلوگیری از این مشکل چه باید کرد. خودم برای خودم مدیریت بحران تشکیل دادم و به این نتایج رسیدم.

 

1- هیچوقت روز بین تعطیلات را مرخصی نگیرم.

2- هیچوقت بعد از ظهرها بانک نروم.

3- لباسم را همیشه در خیاطی بپوشم و الکی نگویم وقت ندارم و حتما که چیز خوبی از آب درامده

4- اگر قرار است بروم راه اهن استقبال مسافر با مسافر هماهنگ کنم که کجای راه هستند.

5- در انتخاب محل مسافرتم دقت کنم. مثلا می توانم تابستانها بروم جنوب و زمستانها شمال اینطوری گرفتار ترافیک هم نمی شوم.

6- اینکه موتورسیکلت امنیت ندارد را بی خیال شوم و با همین دوچرخ عازم شوم.

7- تلویزیون به جای پخش این همه فیلم که پر از ماشین های خوشگل است کمی هم طرز استفاده از انها را بیاموزد.

8- یاد گرفتن چند فحش خواهر و مادر دار در تصادف هایی که زنده مانده ایم.

 9- تسریع در جلب رضایت این چینی های چشم بادامی موش خور. کوتاه . بدشکل و قواره به هر ترتیبی از پاچه خواری گرفته تا پر کردن جیبهایشان و خریدن جنس های بدون کیفیتشان برای اتمام آزاده راه تهران- شمال

..........................

..........

.....

 

 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo